محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4850

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس به من اجازه داد سر را كه در سپرى بود پيش روى او نهادم . گفت : « از خاندانش كى با وى كشته شد ؟ » گفتم : « نه به خدا ، هيچكس . » گفت : « سبحان الله ، همينطور است . » گويد : آنگاه به طرف ربيع نگريست و گفت : « ياورى كه پيش از اين بود چه گفت ؟ » گفت : « مىگفت كه بسيار كس از آنها كشته شد . » گفتم : « نه به خدا ، هيچكس . » على بن اسماعيل گويد : وقتى سر محمد را پيش ابو جعفر بردند ، وى در كوفه بود ، بگفت تا سر را در طبق سپيدى بگردانيدند ، ديدمش كه تيره گون بود و - آبله گون و شب همانروز سر را سوى ولايتها فرستاد . عبد الله بن عمر از مردم ينبع گويد : وقتى سرهاى بنى شجاع را به نزد ابو جعفر بردند گفت : « مردمان را چنين بايد بود ، محمد را مىجستم ، اينان به دو پيوستند ، او را جابه جا كردند اينان نيز با وى جابه جا شدند آنگاه همراه وى نبرد كردند و ثبات كردند تا كشته شدند . » گويد : ابن مصعب به رثاى محمد شعرى گفت به اين مضمون : « اى دو يار من ملامت را واگذاريد « و بدانيد كه من در اين باب « بيش از شما در خور ملامت نيستم « بر قبر پسر پيمبر بايستيد « و سلام گوييد « كه بر قبر وى ايستادن و سلام گفتن « شايسته است